شب ها از ساعت 9 ضبط برنامه شروع می شد و تا 4 صبح ادامه داشت برای هر 7 نفرشان خیلی سخت بود . 3 تایشان که بچه مدرسه ای بودند و باید صبح به مدرسه می رفتند . بقیه اشان هم که درگیر نمایشگاه هفته دفاع مقدس بودند فلذا تقریبا ساعت 11 که نمایشگاه تمام می شد ، خسته و خرد تازه باید می رفتند حافظیه .

از همان ابتدای کار چفیه بر دوش در محیط حافظیه رفت و آمد داشت . حداقل به این دلیل که همه افراد کم کم پیش زمینه ای نسبت به این عمل داشته باشند گرچه با این کار انگشت نما بود لکن هدفش چیز دیگری بود . بالاخره نوبتش رسید . وقتی شخص دکتر اسمش را صدا زد و دعوتش کرد برای ضبط برنامه ، همزمان تاکید کرد که چفیه را از گردنش بردارد . لکن پس از قریب به 20 دقیقه جنجال و بحث و پس از پافشاری او بر این موضوع(همراه با دلایل و استدلال های منطقی اش) در آخر موفق به کسب رضایت از دکتر و دست اندرکاران مجموعه شد . بگذریم از اینکه در آخر برنامه و در شمارش امتیازها به طور عجیبی اشتباهاتی صورت گرفته بود و باعث شد که موفق به راهیابی به مرحله بعد نشود لکن این مقوله شخصا برایش اهمیت نداشت چرا که هدفش از همان 8 ماه پیش که قصد شرکت در برنامه را کرد ، همین(شرکت در برنامه با چفیه) بود و خوشحال بود که به هدف خود رسیده و در توان خود توانسته ترویجی از تفکر و حضور بسیجی داشته باشد .

پ.ن :

1- این روزها چشم به شبکه هفت تلوزیونم . . . ساعت 10 شب . . . کمکم وقتش رسیده . . .

2- حرفم این بود : 1- شخص اول این مملکت هر زمان در جلوی دوربین ظاهر می شود چفیه بر دوش است و این بزرگترین سند برای من است در جواب عکس العمل آنها 2- در جوابشان پیرامون این حرف که نمی خواهیم برنامه را اعتقادی کنیم ، گفتم : پس دخترانی که با چادر در برنامه شرکت می کنند چون بر مبنای اعتقادشان است باید مانع آنها شوید . . . !

3- سه نفر از بچه ها را اصلا شرکت ندادند . . . نمی دانم چرا . . .