با سلام و عرض پوزش و عذر خواهی بدلیل تاخیر زیاد ( خواهشا بهم نخندید می دونم وبلاگ ما که خیلی بازدید کننده نداره ، ولی خب به خاطر همین خودمون برا خودمون پپسی (ببخشید یادم نبود پپسی اسرائیلیه منظورم همون زمزمه) باز می کنیم ( البته این جمع بستن ها هم حکمت داره که حکمتش حکما همون پپسی ( بخوانید زمزم ) باز کردن برا خودمونه ! ) ). البته تاخیرم بی دلیل نیست و مهمترینش دسترسی محدود به اینترنت در شهر غربت است (تهران با همه ی انس و الفتش باز هم برای ما غریبه ! ) و دومیش هم اگه خدا بخواد مثلا داریم می خونیم برا ارشد !

بهرحال با همه ی این تفاسیر حیفم اومد که به مناسبت 22 بهمن نآپم . البته 22 بهمن نوشتن نمی خواد اما حقیقت اینه که تهران با همه غربتش برا ما 22 بهمنی بس عجیب و ق(غ)ریب داره . صبح که از خواب پاشدیم چنان برفی شروع به باریدن کرده بود که تصور شرکت عظیم خلق الله در راهپیمایی امروز در ذهن ما بس خطور ناپذیر بود اما پس از گذشت اندکی زمان این برف تبدیل به باران گشت تا همان مقداری که بر زمین نشسته بود را از بین ببرد و پس از آن به کلی بارش قطع شد کما اینکه علی الاصول تاثیری در عزم و اراده ی مردم با بصیرت نداشت . اما مثل هر سال پر شور ، پر صلابت و پر حادثه بود . حقیقتا زبان و قلم قاصر است از تنظیم حوادث این روز .

همه ی هوش و حواست به دنبال پیدا کردن سوژه ای جدید بود ، اما همه خود سوژه بودند حتی خود تو بدون اینکه خبر داشته باشی . در گوشه ای مادری بس پیر را نظاره گر بودی که دو نفر زیر بغل های او را گرفته بودند تا آهسته آهسته قدم بردارد و مبادا شعارش از زبان بیفتد . جلوتر که می روی دختر و پسر کوچکی را مشاهده می کنی که به قاعده ی بچه های پایین شهر یک دستگاه نوازش موسیقی از نوع آکاردئونی هایش را بدست گرفته و آهنگ "ای ایران را" به زیبایی وصف ناشدنی می نوازند . از ایستگاه صلواتی های در مسیر که الی ماشاءلله ، از آش رشته و سوپ گرفته تا کیک و آب میوه و . . . اما وقتی حواست به صحبتهای پیرمرد بغل دستی ات بود که می گفت : (( آخر ما نفهمیدیم بالاخره 22 بهمن امسال مبارک بود یا نه ! )) ناگهان چوب یکی از پرچم هایی که دست جوانی درکنار تو بود ، با چشمت اصابت می کند و بعد از آن با عذرخواهی و پوزش و معذرت و شرمندگی آن جوان مواجه می شوی . و وقتی که آن جوان پاسخ می شنود که "تا باشد چوب پرچم جمهوری اسلامی در چشم ما فرو برود" با لبخندی رضایت آمیز تو را بدرقه می کند .

کاش می شد این حرف را از همین جا و از اعماق وجودمان به گوش همه دشمنان انقلاب برسانیم که ما حاضریم چشم خود را برای چوب پرچم جمهوری اسلامی فدا کنیم ، این اخلاق و اعتقاد و منش ماست ، حال چگونه شما می توانید تصور کنید که ما برای رهبر این انقلاب از فدای جان خود دریغ خواهیم کرد ؟

شعر زیر را هم خطاب به کسانی می گویم که چشم دل و بصیرتشان که پیش کش ، چشم سرشان هم کور است و این جمعیت میلیونی را نمی بینند !

ای اهل جهل قبله ی اقبالتان کجاست         /          پروازتان شکست ، پر و بالتان کجاست

خفاش های خفته به اعماق عافیت               /               حلقومتان فشرده به خناق عافیت

از آن زمان که حربه ی دوز و دغل شدید        /        مصداق صدق آیه ی "بل هم اضل" شدید

دیروز در جمل ، جمل فتنه رانده اید           /            افسوستان ! که دست خدا را نخوانده اید

آیا هجوم شدت ما را ندیده اید                  /                  یا ذوالفقار مکر خدا را ندیده اید

ای شبروان داعیه ی خفته در سکوت             /             در قلعه های سست تر از بیت عنکبوت

یک راه پیش پای شما باز می کنم              /             فرصت کم است ، تکیه به ایجاز می کنم

تا فرصتی است ، بیشه ی ما را رها کنید            /            شرمی ز صبر موسی صاحب عصا کنید

کفتارها ! حریم ولی را شکسته اید               /               بازوی پرده دار علی را شکسته اید

ای باطلان ! مباهله با اهل حق چرا ؟              /              این سان ستیز با یل صاحب نسق چرا ؟

ای قوم ! ای قبیله ! بر این قبله رو کنید           /            حق را در این قبیله ی ما جستجو کنید

اهریمنان ! مقام سلیمان ، ولایت است              /            آئین عاشقان ، ز ولایت ، حمایت است

یک نکته گویم ؛ آنکه ولایت پذیر نیست         /          حتی به نفس سرکش خودهم امیر نیست