بارها قصد خطر کردم و گفتی ننویس

 پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم

 

چاره ای نداشتم بهرحال باید خطر می کردم،گرچه شاید کمی دیر دست به کارشدم ولی بی علت نبود ، آخه یه موقع هست آدم بایدخطر کنه تا به جواب برسه ، ولی بهرحال مشخصه که بعد از گذروندن سختیهاش به جواب میرسه . از اون طرف بعضی وقتا هم خطر می کنی و به جواب نمی رسی (خیلی زور میبره).یکی از دلایل تأمل کردنم این بود که مشخص نبود به جواب میرسم یا نه !تا الان هم که به جواب نرسیدم ؛ البته یه جورایی از جواب گرفتنم مطمئنم ولی خب . . . نمی دونم یا ایمان ما ایمان نیست یا (نعوذبالله) خدا ، خدا !

 

"فافوض امری الی الله ، ان الله بصیربالعباد"

(خیلی سخت است اما چاره ای غیر از این نیست . حکما تکلیفمان کرده اند . خودشان گفته اند ، ما هم طبق گفته ی خودشان عمل خواهیم کرد . بقیه اش هم با خودشان . . . !)

 

بعد نوشت :

گاهی  قربتی در دل احساس می کنی نسبت به کسانی که حتی توفیق زیارتشان را نداشته ای . خصوصا در ایام خاصی که انگار بدجور عادتت شده است . قوه ی جاذبه ای فراتر از جاذبه های ریاضی ناخودآگاه به سوی مکانی خاص می کشاندت انگار در این ایام . . . !

(عازم نهمین سفرمان به مناطق عملیاتی جنوب هستیم انشأالله)

 التماس دعا . . .