هیچ وقت نمی توانی بفهمی و درک کنی این حس را. دقیقا همان حسی که خالی از حتی ذره ای احساس است و همین است که باعث زجر تو می شود . خالی از احساس بودنش را می گویم . لابد می گویی چطور می شود حسی خالی از احساس باشد ؟ ! . . . و دقیقا به همین دلیل است که می گویم "هیچ وقت نمی توانی بفهمی و درک کنی این حس را" و همچنان کلمه ی "درک کردن را" با تأکید خواهم گفت . (خیلی بهش فکر نکن ، وقتی میگم نمی تونی بفهمی یعنی حکما نمی تونی)

بگذریم . . . برویم سر اصل مطلب :

قلمم نمی نویسد . . . ! نه که نخواهد بنویسد ها ، نه ، حکما نمی تواند بنویسد ! بگذار رک و راست بگویم ، اصلا قلمم تمایل به نوشتن هم دارد ، . . . اما نمی نویسد و رک و راست تر اینکه ، خودم هم ! ( حتی وقتی که به صرافت قلم می افتم )

نمی دانم ، یا بهتر بگویم نمی توانم بفهمم اشکال کار را . آخر مگر در نوشتن ، جز اراده و دست به قلم شدن ، چیز دیگری هم دخیل است ؟ ! . . . من که نمی توانم بفهمم ! فکر کنم دیگر هر کاری که لازم بود انجام داده ام . گفتم شاید مشکل از قلمم است ، قلمم را عوض کردم ؛ گفتم شاید اشکال از قلم هایم است ، قلم شخص دیگری را برداشتم ؛ گفتم . . . اما نشد که نشد . . . نمی دانم اشکال از قلم است یا چیز دیگری . . . ؟ !

حالا بگذریم از اینکه گاهی اوقات برای حل این مشکل کارهایی که نباید انجام شود را انجام می دهم . ولی چه فایده . . . بازهم قلمم نمی نویسد و جالب است که بازهم نمی تواند بنویسد و جالبتر اینکه نمی توانم بفهمم که چرا نمی تواند بنویسد ! حکما قلمم را می گویم ، نه خودم را . . . !

فکرش را بکن . . . ، نه ، یک لحظه صبر کن ؛ فکر کنم فکرش را هم نمی توانی بکنی ، حتی برای یک لحظه ! . . . ، اینکه بخواهی بنویسی - یعنی حکما نیاز به نوشتن داشته باشی - و قلمت هم بخواهد بنویسد - یعنی حکماتر نیاز به نوشتن داشته باشد - اما هر کاری بکنی نتوانی بنویسی و بدتر اینکه قلمت هم ننویسد ! . . . دقیقا همان حسی است که می گویم خالی از احساس است و هیچ وقت نمی توانی بفهمی و درک کنی معنی و مفهومش را . . . !

پی نوشت :

نیاز به نوشتن یک دست به قلم دقیقا همان نیاز به نوشتن خود قلم است که اگر ننویسد حکما جوهرش خشک خواهد شد و ممکن است دیگر برای هیچ وقت نتواند بنویسد !