چی بگم ؟ ؛ از چی بنویسم ؟ ؛ اصلا بنویسم یا ننویسم ؟

مثل اینکه مجبورم بنویسم !

حلا اومدیم و نوشتم ، آخرش چی ؟ که چی بشه ؟؟؟ !!! . . .

آخه نمیشه هم که اصلا ننویسم ، فشار رو چی جوری تحمل کنم ؟ ! البته فشار رو باید مثل یه مرد تحمل کرد ، ولی . . .  کو مرد . . . ؟ !

آخه دیگه تا کی ؟ تا کی باید صبر کرد و هیچ نگفت تا کسی ندونه برای چی . . .؟ ، نمی دونم بعضی وقتا میگم بذار ندونن . . . البته کاش که فقط نمی دونستن ! . . . مساله اینه که یه جور دیگه هم برداشت می کنن و برا خودشون تحلیل می کنن ! ! ! . . .

چی بگم آخه ؟ می ترسم بگم بعضی ها ! تحملش رو نداشته باشن ، از اون طرف هم می ترسم نگم ، . . .

بعضی ها کفرشون درمیاد که چرا اینجوری می نویسی ؟ یه راست اصل مطلب رو بگو که چی شده ؟

ولی آخه چیکار کنم دست خودم نیست که :

نگه کن هفت خط جام جم را         /          پریشان حالی اهل قلم را

پریشان خاطران چون زلف یارند        /         پریشانان پریشان می نگارند

1 - بعضی چیزا تو زندگی برات پیش میاد ، که اولا خود مساله بهت فشار وارد می کنه ، دوما تو خودت نگه می داری و به کسی هم چیزی نمی گی که چی شده ، و این خودش فشار رو بیشتر میکنه !

2 - یه کارایی میکنی که به خاطر فشارهائیه که توی مرحله یک بهت وارد شده ؛ اما دور و بری هات چون از اصل مساله خبر ندارن ، علت رو یه جور دیگه تفسیر می کنن !

3 - به خاطر تودار بودنت اصل مساله رو نگفتی ، حالا تحلیل های دیگرون رو میشنوی اما مجبوری یه جوری وانمود کنی که تحلیلاشون درسته تا اصل مساله لو نره ! ( فشار زیادی میاره نه ؟ ! )

4 - یه چیزایی رو باید بگی ، اما نمی گی چون : یا شک داری که باید بگی ، یا قدرت گفتنش رو نداری و یا ( بستگی به طرف مقابل داره ! ) روت نمیشه که بگی . . . ! ! ! . .

اما بهرحال وقتی آدمی هستی که به کسی چیزی نمیگه ، مجبور میشی تا سرت بیاد ، تحمل کنی ؛ ببینی ، سکوت کنی ؛ و بدتر از همه اینکه خلاف واقع بشنوی و تائید کنی . . . ! ! ! . . .

( بالاخره امام رضا طلبید ، رفتیم و اومدیم ، اما نمی دونم چرا بر خلاف سفرهای قبلی سیر نشدم ! ، دوست داشتم بیشتر بمونم ولی انداختنم بیرون ! . . . )

( البته این آخری ربطی به قضایای بالا نداشت ! . . . )