خوشبختی چیست ؟ ! ! . . .

سال تحصیلی جدید شروع شده بود ، بچه ها رفتند سر کلاس ، معلم اومد . بعد از تبریک سال جدید و احوال پرسی و شناختن بچه ها ، خودش رو معرفی کرد . بعد هم گفت به جای درس امروز یک سوال می پرسم ببینم کی می تونه جواب بده تا یه جایزه گیرش بیاد .

معلم گفت بچه ها چه کسی می تونه بگه خوشبختی چیه ؟ به نظر شما به چه کسی خوشبخت می گن ؟ چه چیزهایی خوشبختی میاره ؟ آیا تا به حال آدمای خوشبخت دیدین ؟ آدمای خوشبخت چه جوری اند ؟  راستی خوشبخت ترین آدم تو دنیا کیه ؟ و . . .

یکی از بچه ها (نفیسه) دست بلند کرد و گفت بابام میگه هر کی بیشتر پول داشته باشه خوشبخت تره !

 فاطمه جواب داد : ولی بابای من میگه فقط پول نیست که خوشبختی میاره خیلی چیزای دیگه هم هست که توی زندگی از پول مهم تره .

راضیه گفت : فاطمه راست میگه ، دایی من خیلی پول داشت اما بعد از پنج سال به خاطر اینکه می ترسید زنش پولاش رو بالا بکشه ازش جدا شد . الان توی فامیل هر کی می خواد آدم بدبخت مثال بزنه دائیم رو مثال می زنه .

آرمیتا گفت : ولی بابای من تا حالا بیشتر از ده تا خواستگار خواهرم رو رد کرده چون خونشون تو تجریش نبوده . بابام میگه نمی خوام دخترم بدبخت بشه .

رزیتا گفت : خوشبخت ترین آدم دنیا پسر عموی مادرمه ! 7 سال پیش رفت آمریکا دکتراش رو گرفت ، الان هم همونجا ازدواج کرده و 2 تا بچه داره . سالی یک بار برای تفریح با خانوادش میان ایران . توی فامیل هم همه میگن خوش به حال سعید (پسر عموی مادرم)

لیلا گفت : خوشبختی یعنی داشتن یک همسر خوب !

سمیرا ادامه داد : و همسر خوب هم یعنی کسی که 2 تا ویلا تو شمال داشته باشه و 2 تا خونه تو لواسان ، ماهی 5 میلیون درآمد داشته باشه ، یه باغ بزرگ هم توی قلهک داشته باشه . خونه خودش هم حداقل پاسداران باشه .

طاهره گفت : بابام میگه خوشبخت کسیه که از چیزهایی که داره لذت ببره و به همون اندازه قانع باشه . از کسی هم نباید توقعی داشته باشه . مثلا دایی من خونش توی یافت آباد هستش . ماشین هم نداره ولی خودش میگه آدم خوشبختیه .( البته ما تاحالا اصلا خونشون نرفتیم ، مامانم میگه کلاسمون میاد پائین ! )

مریم گفت : خانم معلم نظر خودتون چیه ؟ میشه خودتون جواب هاش رو بگین تا ببینیم جواب کی از همه درست تره ؟

معلم گفت : وقتی همه بچه ها صحبت هاشون تموم شد ، خودم جواب رو میگم و برنده رو اعلام میکنم !

سعیده گفت : من با نظر لیلا موافقم . همسر خیلی توی زندگی مهمه . ولی همسری آدم رو خوشبخت تر می کنه که مدرکش بالاتر باشه ! مثلا بابای من چون دکترا داره ما خیلی خانواده خوشبختی هستیم . همه چی هم داریم هم پول ، هم خونه ، هم باغ و . . .

نفیسه جواب داد : اتفاقا به نظر من آدم با پول حتی مدرک هم می تونه بگیره !

شیلا گفت : به نظر من خوشبخت کسیه که هر کاری بخواد می تونه انجام بده . مثلا پادشاه یا رئیس جمهور یک مملکت . راستی چرا ما توی ایران نمی تونیم رئیس جمهور بشیم !

مریم جواب داد : چون حقوق زنها باید نصف مردها باشه !

ماندانا گفت : همش تقصیر باباهای شماهاست که انقلاب کردن و جنگیدن !

مریم : نه خیلی باباهای شما نبودن ؟ !

ماندانا : خانواده ما که الحمدلله از سال 57 تا 68 خارج بودن !

شیلا دوباره گفت : پس نتیجه می گیریم که باباهای ما راه خوشبختی رو برای همه ی ما دخترها بستن !

فریده پرسید : چرا ؟ لابد چون نمی تونیم رئیس جمهور بشیم ؟ ! . . .

شیلا جواب داد : خوب آره دیگه .

مریم گفت : خانم دیگه همه حرفاشون رو زدن ، تا زنگ نخورده زودتر خودتون جواب رو بگید ببینیم کی برنده میشه .

معلم تا اومد لب باز کنه که حرف بزنه ، ناگهان چشمش افتاد به گوشه کلاس . دید یکی از بچه ها سرش رو پائین انداخته و هیچی نمی گه ، رفت طرفش دستش رو برد زیر چونه های "زهرا" و سرش رو آورد بالا و گفت : همه صحبت کردن ، تو نمی خوای نظری بدی زهرا ؟

زهرا با حالت بغض آلود گفت : تا حالا فکر میکردم مادرم همیشه راست میگه ، مامان من میگه خوشبخت ترین آدم ها ، بابای تو و امثال بابای تو هستن . همونایی که رفنتد تا ماها بمونیم ، همونایی که از همه چیزشون گذشتند تا ما به همه چیزایی که می خوایم برسیم ؛ همون کسایی که همه سختی ها رو خریدن تا ماها امروز بتونیم بدون سختی زندگی کنیم ، توی امنیت زندگی کنیم ، روی پای خودمون بایستیم ، نخوایم تکنولوژی رو از خارج بخریم ، بتونیم خوشبخت زندگی کنیم و . . .

گریه مانع ادامه دادن زهرا شد . . . اما او با حالت گریه گفت : من تا امروز فکر می کردم همه احساس خوشبختی می کنن چون بابای من به خاطر راحتی و خوشبختیه اونا شهید شد . اما حالا بچه ها . . . !

قبل از اینکه معلم بخواد حرفی رو بزنه زنگ مدرسه به صدا در اومد گرچه معلم حرفی برای گفتن نداشت . . . ! کسی هم دیگه به فکر جایزه نبود . . . !

 

راستی حالا واقعا خوشبخت کیه ؟ ؟ ؟ ! ! ! . . .