الان که دارم می نویسم ، سفرمون تموم شده و با اجازتون تو هواپیما نشستیم و داریم برمی گردیم شیراز . در کل ، سغر پر باری بود ، 6 روز هم طول کشید اما احساس کردم بار معنوی سفر نسبت به سفرهای قبلی به مراتب برا من کمتر بود . حالا از غیظ امام رضا(ع) نسبت به ما بوده و یا کم توجهی خود ما نمی دونم.(البته انشاءلله که دومی می بوده باشه)

جاتون خالی توفیق داشتیم توی این سفر در خدمت اساتید بزرگی بودیم که یکیش آقای مصباح یزدی بود که طی کلاسهای مختلف هم مبانی اخلاقی می گفت و هم مبانی اعتقادی .

توی یکی از کلاسها بحث کشیده شد به طرح حجاب و عفاف که آقای مصباح از قول یکی از آشناهاشون تعریف میکرد ، می گفت : وقتی رفته بودم کانادا یک روز که داشتم کنار خیابون راه می رفتم ، از بس هوا گرم بود مجبور شدم کتم رو در بیارم و روی دستم بگیرم و راه برم . چند دقیقه ای که رفتم ، سر چهارراه پائین تر یکی از این پلیسها سوار بر اسب جلوی من رو گرفت و گفت : "آقا چرا کتتان را درآورده اید ؟" که من هم در جواب گفتم خب هوا گرم است و من مجبور به این کار شده ام . اما پلیس آنجا در جواب من قانع نشد و گفت این حرکت شما خلاف عفت عمومی و ملی ماست و مرا نیز مجبور به پوشیدن کت در آن هوای گرم کرد .

حرف قشنگی می زد آقای مصباح ، می گفت اونها اینقدر به ارزشهای ملیشون پابند هستن و به خاطر حفظ اونها حاضرند دست به هر کاری بزنن . اما  ، ما اینجا نسبت به حفظ ارزشهای ملی نه بلکه حتی دینیمون کوتاهی می کنیم. و سنگ میندازیم توی اجرای طرحی که خودمان تصویب کرده ایم . ( آقای احمدی نژاد چرا ؟ ؟ ! ! ! . . . )

                                                                                           

نمی دونم توی این سفر خیلی دست و دل باز شده بودم یا زیادی ساده و یا چیز دیگه ، که اینهمه به این و اون کمک های مالی کردم (تف تو ریا . . .) ولی 2 بارش رو خیلی بد گول خوردم .

روز سوم توی یکی از کوچه های اطراف حرم داشتم می رفتم که یه یارو همراه با زنش که چهره ی سیاهی هم داشتن ، جلوم رو گرفت و گفت :

 can you speek English ? 

من هم کلی کلاس گذاشتم و خوشحال خوشحال بهش گفتم :

  yes , yes I can . please speek with me

خلاصه یارو هم شروع کرد عین بلبل داستان زندگیش رو برا ما تعریف کردن :

I’m from pakistan ? . . .

 با اجازتون یه 5 دقیقه ای تند تند حرف می زد و ما هم الکی سرمون رو به نشونه تائید براش تکون می دادیم . بعداز 5 دقیقه یه دفعه گفت:

 do you understand ? can you help me ?

با اجازتون ما هم موندیم چی بگیم ، 5 دقیقه کلی دقت کرده بودیم ، نصف بیشترش رو نفهمیدیم چی گفت ؛ خلاصه قبل از اینکه من چیزی بگم ، یارو  انگار که فهمیده باشه من بیشتر حرفاش رو نفهمیدم یه دفعه شروع کرد عین بلبل فارسی حرف زدن گفت : ببین آقا من از پاکستان اومدم اینجا زیارت و . . . گفتم آخه خب مرض داشتی اینهمه به مغز ما فشار آوردی ، از همون اول عین بچه آدم فارسی حرف میزدی . . . !

بگذریم . . .

 خلاصه ما هم دست کردیم 1000 تومنش دادیم .

روز پنجم هم توی صحن جامع توی حال خودم نشسته بودم که یه بچه ی 11 12 ساله  اومد بغل دستم نشست ( ببین چقدر سادگیمون تابلو شده که بچه انقدی هم می فهمه باید بیاد سراغ کی ! ) و ظرف مدت 10 دقیقه به اندازه ی 2500 تومن گولم زد که این یکی داستانش رو تعریف نمی کنم چون دیگه برام خیلی زشت میشه . . . !

(ای خدااااااااااااا چرا اینقدر گداها از حسن ظن ما سوء استفاده می کنند . . . ! )