چگونه می توانی تحمل کنی ؟ با توأم . . . آی شهر خون ! نکند از یاد برده ای روزهایی را که در خون غوطه ور بودی ؟ همه ی اینها به کنار ، اما اسارت را چگونه می توان از یاد برد ؟ یک سال و هشت ماه اسارت چیز کمی نیست . اما انگار از یاد برده ای . حداقل ظاهرت که اینگونه نشان می دهد ، تو خود بهتر از من می دانی ؛ روزگاری در و دیوارت جز شهادت نشانه ای در خود نداشت ؛ مشامت لحظه ای از بوی خون آمیخته با باروت خالی نبود ؛ و چشمانت جز سرهای جدا از تن چیزی نمی دید . . . ! اما حالا چه ؟ آیا توهم مثل شهر ما شده ای ؟!

آیا چشمان تو هم مانند چشمان شهر ما به گناه عادت کرده اند ؟

هرچند می دانم که چقدر حسرت آن روزگاران را می خوری ، اما باور کن ما ساکنین شهرهای دیگر هر وقت قدم در این مکان می گذاریم ، هنوز بوی خون پیچیده در فضای این شهر را حس می کنیم ، اینجا برای ما هنوز بوی شهادت میدهد ، تو را نمی دانم . . . !

 

. . . و حسرت می خوریم که :

"ای کاش شهر ما نیز کمی بوی خون میداد"